تبليغاتX
بخرش
جایی که نباید خندید دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 7:47
نخند

به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید ارباب ، نخند !

به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز نمی خری ، نخند !

به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چند ثانیه ی کوتاه معطلت کند ،  نخند !

به دبیری که دست و عینکش گچی ست و یقه ی پیراهنش جمع شده ، نخند !

به دستان پدرت ، به جارو کردن مادرت ، به راننده ی چاق اتوبوس ، به رفتگری که در گرمای تیر ماه کلاه پشمی به سردارد نخند  

نخند که دنیا ارزشش را ندارد ...

که هرگز نمی دانی چه دنیای بزرگ و پر دردسری دارند آدم هایی که هر کدام برای خود و خانواده ای ، همه چیز و  همه کسند.

 


برچسب‌ها: نخند, کجا نباید خندید, جایی که نباید خندید
نوشته شده توسط یواشکی   | لینک ثابت |

راستگویی صراف یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 13:30
من اون روز سکه رو نخریدم. هنوز هم نخریدم. پولش هم کم کم خرج شد اما جدای از ضرری که کردم خیلی خوشحالم. چون دیدم سکه فروشه راست گفت و سکه نزولی شد و قیمت ها پایین اومد. یادتونه گفتم حس کردم چشمانش داره دروغ می گه. خوشحالم که راست گفت.

این نشون می ده هنوز هم تو کاسبا افراد صادق هستند.

(شاید هم خودش خبر نداشته قراره بیشتر از اونی که بود بیاد پایین!)

به نظر من باید اعتماد کرد مگر خلافش ثابت بشه. نباید فکر کنیم همه مردم شیاد و حقه باز هستند. مگه ما خودمون کی هستیم؟ یکی از همین مردم. هی نگو همه بد هستند همه بد هستند اگه اینو بگی معلومه که خودت هم بدی!


برچسب‌ها: صداقت صرافی, صرافی, صداقت
نوشته شده توسط یواشکی   | لینک ثابت |

چرا سکه گران شد و چرا ارزان شد؟ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 18:50
روزی روزگاری در روستایی در هند مردی به روستایی ها اعلام کرد که به ازای هر میمون۲۰ دلار به آنها پول خواهد داد. روستایی ها هم که دیدند اطرافشان پر است از میمون، به جنگل رفتند و شروع به گرفتن میمونها کردند. مرد هم هزاران میمون به قیمت ۲۰ دلار از آنها خرید، ولی با کم شدن تعداد میمونها روستاییها دست از تلاش کشیدند.. به همین خاطر مرد این بار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها ۴۰ دلار خواهد پرداخت. با این شرایط روستایی ها فهالیتشان را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی ها هم کمتر و کمتر شد، تا بالاخره روستاییان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزار های خود رفتند…

این بار پیشنهاد به ۴۵ دلار رسید و… در نتیجه تعداد میمونها آنقدر کم شد که به سختی می شد میمونی برای گرفتن پیدا کرد. این بار مرد تاجر ادعا کرد که به ازای خرید هر میمون ۶۰ دلار خواهد داد، ولی چون برای کاری باید به شهر می رفت، کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمون ها را بخرد.

در غیاب تاجر شاگرد به روستایی ها گفت این همه میمون در قفس وجود دارد! من آنها را به ۵۰ دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت تاجر آنها را به ۶۰ دلار به او بفروشید.. روستایی ها که وسوسه شده بودندپولهایشان را روی هم گذاشتند و تمام میمونها را خریدند. البته از آن به بعد دیگر کسی نه مرد تاجر را دید و نه شاگردش را.. و تنها روستایی ها ماندند و یک دنیا میمون!
برچسب‌ها: چرا سکه گران شد و چرا ارزان شد
نوشته شده توسط یواشکی   | لینک ثابت |

تو روحشون سگ پرواز کنه سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 22:25
امروز رفتم یک سکه بخرم صرافی منصرفم کرد. گفت اینا توافقشون قطعیه و میاد پایین.

گفت روال نزولیه و به خیال خودش منو منصرف کرد. من هم که تو خریدش کلی مردد بودم و ترسیدم پول کم بیارم چون دیگه پس اندازی نداشتم به دلم خورد و از مغازه اومدم بیرون و نخریدم.

اما هر چی که بیشتر به قیافه و چشمانش فکر می کنم نمی دونم چرا حس می کنم داشت دروغ می گفت و شاید دوست نداشت طلاش رو بفروشه. گفت ۶۴۷هزار تومن. اما کی می دونه ماه دیگه این سکه رو می شه این قیمت ها خرید یا باید یه میلیون پول داشت؟!

من الان لازمش ندارم خواستم پس اندازی کنم برای روزهای پیری و درماندگی!!!

تو روحشون سگ پرواز کنه!!! (اینو تازه یاد گرفتم از اینترنت! بالاخره ما هم یه چیزی یاد گرفتیم از این دنیای مجازی)

فردا می رم سکه هه رو می خرم.  شاید هم میلیونر شدم!!


برچسب‌ها: تو روحشون سگ پرواز کنه
نوشته شده توسط یواشکی   | لینک ثابت |

روش دور کردن پشه ها وقتی خواب هستیم دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 8:19
کاش میشد هر شب از خودمون ۱ سی سی خون بگیریم
بریزیم تو یه نعلبکی بذاریم کنار تخت!
که این پشه ها بشینن عین بچۀ آدم بخورن دست از سر ما بردارن !!
-----

برای دور شدن پشه ها می توانید یک سیر را نصف کنید یا همینطور درسته بگذارید داخل نعلبکی نزدیک تختتان قرار دهید. البته اگر بوی سیر را بتوانید تحمل کنید. بعد از چند ساعت بوی سیر عادی می شود. امتحان کنید حتی برای یک اتاق هم جواب می دهد و پشه ها را دور می کند.


برچسب‌ها: روش دور کردن پشه ها, خلاص شدن از پشه, مزاحمت پشه ها
نوشته شده توسط یواشکی   | لینک ثابت |

هرگز نخواب کوروش از سیمین بهبهانی شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 11:4
دارا جهان ندارد،

سارا زبان ندارد

بابا ستاره ای در !هفت آسمان ندارد

کارون ز چشمه خشکید، البرز لب فرو بست حتا دل دماوند، آتش فشان ندارد

دیو سیاه دربند، آسان رهید و بگریخت رستم در این هیاهو، گرز گران ندارد

روز وداع خورشید، زاینده رود خشکید زیرا دل سپاهان، نقش جهان ندارد

بر نام پارس دریا، نامی دگر نهادند گویی که آرش ما، تیر و کمان ندارد

دریای مازنی ها، بر کام دیگران شد نادر ز خاک برخیز، میهن جوان ندارد

دارا ! کجای کاری، دزدان سرزمینت بر بیستون نویسند، دارا جهان ندارد

آییم به دادخواهی، فریادمان بلند است اما چه سود، اینجا نوشیروان ندارد

سرخ و سپید و سبز است این بیرق کیانی اما صد آه و افسوس، شیر ژیان ندارد

کوآن حکیم توسی، شهنامه ای سراید شاید که شاعر ما دیگر بیان ندارد

هرگز نخواب کوروش، ای مهرآریایی بی نام تو،وطن نیز نام و نشان ندارد


برچسب‌ها: هرگز نخواب کوروش, سیمین بهبهانی
نوشته شده توسط یواشکی   | لینک ثابت |

حس مسئولیت دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 12:10
 
یک روز مردی در حال عبور از خیابان کودکی را مشغول جابجایی بسته ای دید که از خود ک...ودک بزرگتر بود،
نزدیکش رفت و گفت: عزیزم بگذار تا کمکت کنم.
مرد وقتی خواست بسته را بردارد دید که حتی حملش برای او مشکل است چه برسد به این بچّه.
کمی که رفتند مرد از کودک پرسید چرا این بسته را حمل می کند؟
کودک در پاسخ گفت: که پدرش از او خواسته است.
مرد پرسید: چرا پدرت خودش این کار را انجام نداد؟ مگر نمی دانست که حمل این بسته برایت چقدر سخت است؟
کودک جواب داد: اتفاقا مادرم هم همین حرف را به پدرم زد
ولی او گفت:
"خانم بالاخره یه خری پیدا می شه به این بچّه کمک کنه دیگه!"

برچسب‌ها: حس مسئولیت
نوشته شده توسط یواشکی   | لینک ثابت |

تا حالا دقت کردین؟ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 12:41

تاحالا دقت کردین

 
تا حالا دقت کردین وقتی‌ توی یه جمعی‌ یکی‌ میگه اون تلویزین و کمش کن ،یکی‌ دیگه از اونور میگه اصن خاموشش کن . . . !
.
.
.
تا حالا دقت کردین وقتی واسه دل خودت موهاتو درست میکنی چقدر خوشگل میشه ولی وقتی میخوای بری مهمونی یا عروسی بعد از ۳ ساعت کلنجار رفتن شبیه خربزه میشی؟
.
.
.
تا حالا دقت کردین یکى از سرگرمى هاى خاص مردم ایران اینه که :وقتى از مطب دکتر میان بیرون،حساب کنن ببین این دکتره روزى چقد درآمد داره ….
.
.
.
تا حالا دقت کردین که روزای هفته اینجوری میگذره :
شــــــــــــــــــــــنبـــــ ـــــــــــــــه
یــــــــکشــــــــنبـــــــــ ــــــــــه
دوشـــــــــــــنبــــــــــــ ـــــــه
سه شـــــــنبـــــــــــــــــه
چـــهـــار شنبـــــــــــــه
پنجشنبه جمعه!!!
.
.
.
تا حالا دقت کردین چقدر حرص آوره که سر غذا دقیقا اون چیزی رو بر میدارن که تو کلی تو ذهنت واسش نقشه کشیده بودی
.
.
.
تا حالا دقت کردین ﺷﯿﺮﯾﻦﺗﺮﯾﻦ ﻗﺴﻤﺖ ﺧﻮﺍﺏ ﺍﻭﻥ ۵ ﺩﻗﯿﻘﻪﯼ
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺁﻻﺭﻡ ﻣﻮﺑﺎﯾﻠﻪ !!
.
.
.
تا حالادقت کردین وقتی داری درس میخونی و به یه صفحه عکس دار میرسی چه حالی میکنی که اون صفحه نصفست…!
.
.
.
تاحالا دقت کردین وقتی احساس میکنین گم شدین اول ضبط ماشین رو کم میکنین!
.
.
.
تا حالا دقت کردین تا آرایشگر روپوش و میندازه رومون دماغمون خارش میگیره؟!
.
.
.
تا حالا دقت کردین وقتی سوهان میخوری ۹۵%ش
میره لای دندونات و فقط ۵%ش نصیب معدت میشه؟!!!

برچسب‌ها: تا حالا دقت کردین
نوشته شده توسط یواشکی   | لینک ثابت |

2012 جمعه هشتم اردیبهشت 1391 23:11
من زندگی رو بد بازی کردم. بدم نمیاد بازی به هم بخوره!

یعنی ۲۰۱۲ واقعا آخر الزمان هست؟


برچسب‌ها: 2012
نوشته شده توسط یواشکی   | لینک ثابت |

چارلی چاپلین چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 4:31
من اگر پیامبر بودم

رسالتم شادمانی بود

بشارتم آزادی

و

معجزه ام خنداندن کودکان

نه از جهنمی می ترساندم و نه بهشتی وعده می دادم

تنها می آموختم اندیشیدن را و انسان بودن را

چارلی چاپلین


برچسب‌ها: چارلی چاپلین, اگر من پیامبر بودم, چارلی, چاپلین, پیامبری
نوشته شده توسط یواشکی   | لینک ثابت |

دلیل ماندن در ایران یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 22:0
از صفحه‌ي فيس‌بوك مجيد زماني:
مجيد جزو اولين اسراي جنبش سبز بود. آدمي كه دو تا فوق‌ليسانس تو آمريكا گرفته، 5 سال توي بانك جهاني كار كرده و بالاخره وقتي دانشجوي دكتراي اقتصاد دانشگاه شيكاگو بوده همه چيز را ول كرده و برگشته ايران. نوشته‌ي مجيد را توصيه مي‌كنم به همه كساني كه مثل من دنبال دليل براي موندن در ايران مي‌گردند: "آره با یک گل بهار نمیاد. ولی من می خوام همون یک گل خودم را بپرورونم. درسته با یک گل بهار نمیاد ولی بودن گل، امید بهار را زنده نگه می داره. این سرزمین پر آدم های خوبه که اگه ببینند می شه یک گل پروروند، اوناهم گل خودشون رو می پرورونند. اونوقت یهو چشات را باز می کنی می بینی زمستونم بهاره. ممکنه این بهار به عمر من نرسه. ولی جنگیدن براش لذت بخشه."


برچسب‌ها: مجید زمانی, دلیل ماندن در ایران, ماندن یا رفتن
ادامه مطلب
نوشته شده توسط یواشکی   | لینک ثابت |

آرزو یا هدف یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 13:23
بزرگی میگفت راز شادکامی در این است که :

به اندازه ای که تلاش کرده ایم آرزو کنیم،

یا هر آرزو یی داریم ، از این به بعد به اندازه اش تلاش کنیم ...

برچسب‌ها: آرزو یا هدف, آرزو, تلاش
نوشته شده توسط یواشکی   | لینک ثابت |

گردی زمین کار دستت می ده جمعه یکم اردیبهشت 1391 8:16
مجبوری با همه چیز کنار بیای، فرار نکن. زمین به طرز احمقانه ای گرد است!!
برچسب‌ها: گردی زمین, فرار از مشکلات
نوشته شده توسط یواشکی   | لینک ثابت |

حرف مردم چهارشنبه سی ام فروردین 1391 21:18
می خواستم به دنیا بیایم، در یک زایشگاه عمومی. پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی! مادرم گفت: چرا؟ پدر بزرگم گفت: مردم چه می گویند...!؟

می خواستم به مدرسه بروم، همان مدرسه سر کوچه مان. مادرم گفت: فقط مدرسه ی غیر انتفاعی! پدرم گفت: چرا؟ مادرم گفت: مردم چه می گویند ...!؟

به رشته ی انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: فقط ریاضی! گفت: چرا؟ پدرم گفت: مردم چه می گویند ...!؟

با دختری روستایی می خواستم ازدواج کنم. خواهرم گفت: مگر من بمیرم. گفتم: چرا؟ خواهرم گفت: مردم چه می گویند ...!؟

می خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه زندگی ام کنم. پدر و مادرم گفتند: مگر از روی نعش ما رد شوی. گفتم: چرا؟ آنها گفتند: مردم چه می گویند ...!؟

می خواستم به اندازه جیبم خانه ای در پایین شهر اجاره کنم. مادرم گفت: وای بر من. گفتم: چرا؟ مادرم گفت: مردم چه می گویند ...!؟

نخستین مهمانی پس از عروسیمان بود. می خواستم ساده باشد و صمیمی. همسرم گفت: شکست، به همین زودی!؟ گفتم: چرا؟ همسرم گفت: مردم چه می گویند ...!؟

می خواستم یک ماشین مدل پایین بخرم، در حد توانم، تا عصای دستم باشد. همسرم گفت: خدا مرگم دهد. گفتم: چرا؟ همسرم گفت: مردم چه می گویند ...!؟

بچه ام می خواست به دنیا بیاید، در یک زایشگاه عمومی. پدرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی! گفتم: چرا؟... پدرم گفت: مردم چه می گویند ...!؟

بچه ام می خواست به مدرسه برود ... رشته تحصیلی اش را برگزیند ... ازدواج کند ... می خواستم بمیرم. بر سر قبرم بحث شد. پسرم گفت: پایین قبرستان. زنم جیغ کشید. دخترم گفت: چه شده؟ زنم گفت: مردم چه می گویند ...!؟

مُردم. برادرم برای مراسم ترحیمم مسجد ساده ای در نظر گرفت. خواهرم اشک ریخت و گفت: مردم چه می گویند ...!؟

از طرف قبرستان سنگ قبر ساده ای بر سر مزارم گذاشتند. اما برادرم گفت: مردم چه می گویند ...!؟

خودش سنگ قبری برایم سفارش داد که عکسم را رویش حک کردند. حالا من در اینجا در حفره ای تنگ خانه دارم و همه سرمایه ام برای ادامه زندگی جمله ای بیش نبود ؛ مردم چه می گویند ...!؟ مردمی که عمری نگران حرفهایشان بودم، حالا حتی لحظه ای هم نگران من نیستند


برچسب‌ها: حرف مردم, مردم چه می گویند, حفظ آبرو
نوشته شده توسط یواشکی   | لینک ثابت |

من رفتنی ام چهارشنبه سی ام فروردین 1391 12:36
اومد پيشم حالش خيلي عجيب بود فهميدم با بقيه فرق ميکنه
گفت : يه سوال دارم که خيلي جوابش برام مهمه
گفتم : اگه جوابشو بدونم خوشحال ميشم بتونم کمکتون کنم
گفت: من رفتني ام!

گفتم: يعني چي؟

گفت: دارم ميميرم
گفتم: دکتر ديگه اي رفتی، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاري نميشه کرد.
گفتم: خدا بزرگه، ایشالا که بهت سلامتي ميده
با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بميرم یعنی خدا بزرگ نيست؟
فهميدم آدم فهميده ايه و نميشه گل ماليد سرش
گفتم: راست ميگي، حالا سوالت چيه؟
گفت: من از وقتي فهميدم دارم ميميرم خيلي ناراحت شدم از خونه بيرون نميومدم
کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن
تا اينکه يه روز به خودم گفتم تا کي منتظر مرگ باشم
خلاصه يه روز صبح از خونه زدم بيرون مثل همه شروع به کار کردم
اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار اين حال منو کسي نداشت
خيلي مهربون شدم، ديگه رفتاراي غلط مردم خيلي اذيتم نميکرد
با خودم ميگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن
آخه من رفتني ام و اونا انگار موندنی
سرتونو درد نيارم من کار ميکردم اما حرص نداشتم
بين مردم بودم اما بهشون ظلم نميکردم و دوستشون داشتم
ماشين عروس که ميديم از ته دل شاد ميشدم و دعا ميکردم
گدا که ميديدم از ته دل غصه ميخوردم و بدون اينکه حساب کتاب کنم کمک ميکردم
مثل پير مردا برای همه جوونا آرزوي خوشبختي ميکردم
بعبارتی اين ماجرا منو آدم خوبي کرد و مهربون شدم
حالا سوالم اينه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آيا خدا اين خوب شدن منو قبول ميکنه؟
گفتم: بله، اونجور که شنیدم و به نظرم ميرسه آدما تا دم رفتن، خوب شدنشون واسه خدا عزيزه
آرام آرام خدا حافظي کرد و تشکر،
وقتی داشت ميرفت گفتم: راستي نگفتي چقدر وقت داري؟
گفت: معلوم نيست بين يک روز تا چند هزار روز!!!
يه چرتکه انداختم ديدم منم تقريبا همين قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بيماريت چيه؟
گفت: بيمار نيستم!

گفتم: پس چي؟
گفت: فهميدم مردنيم، رفتم دکتر،
گفتم: ميتونيد کاري کنيد که نميرم،
گفتن:نه،
گفتم: خارج چي؟
و باز گفتند : نه!
خلاصه
مارفتني هستيم وقتش فرقي داره مگه؟

باز خنديد و رفت و دل منو با خودش برد

برچسب‌ها: من رفتنی ام, رفتنی
نوشته شده توسط یواشکی   | لینک ثابت |

خرافات چهارشنبه سی ام فروردین 1391 5:48
سلطه گري را گفتند: چه خوری؟
گفت: گوشت ملت
گفتند: چه نوشی؟
گفت: خون ملت!
گفتند: چه پوشی؟
گفت: پوست ملت!
گفتند: اينها را از چه راهي به دست مي آوری؟
گفت: از جهل ملت
گفتند: از جهل چگونه نگهداری و مراقبت مي كنی؟
گفت: در جعبه طلائی تقدس!
گفتند: و چيست محافظ آن جعبه ؟!
گفت: خرافات

برچسب‌ها: خرفات
نوشته شده توسط یواشکی   | لینک ثابت |

احساس قشنگ سهراب سپهری پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 15:34
برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو
تمام گامهای مانده اش با من
منم زیبا
که زیبا بنده ام را دوست می دارم
تو بگشا گوش دل، پروردگارت با تو می گوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد
رها کن غیر من را، آشتی کن با خدای خود
تو غیر از من چه میجویی؟
تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟
تو راه بندگی طی کن عزیزا، من خدایی خوب میدانم
تو دعوت کن مرا با خود به اشکی . یا خدایی، میهمانم کن
که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم
طلب کن خالق خود را. بجو مارا، تو خواهی یافت
که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که
وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی، عالمی دارد
تویی زیباتر از خورشید زیبایم. تویی والاترین مهمان دنیایم.
که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت
وقتی تو را من آفریدم، بر خودم احسنت میگفتم
مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی، ببینم من تورا از درگهم راندم؟
که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور
آن نامهربان معبود، آن مخلوق خود را.
این منم پروردگار مهربانت. خالقت. اینک صدایم کن مرابا قطره اشکی
به پیش آور دو دست خالی خود را. با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟
بگو، جزمن کس دیگر نمیفهمد. به نجوایی صدایم کن. بدان آغوش من باز است
قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسبهای خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن ، تکیه کن بر من
قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد
برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو
تمام گامهای مانده اش با من
تو بگشا گوش دل، پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان، رهایت من نخواهم کرد

سهراب سپهری

برچسب‌ها: سهراب سپهری
نوشته شده توسط یواشکی   | لینک ثابت |

اگر حس می کنی بارت سنگین است بخوان دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 21:49
 
لاک پشت پشتش‌ سنگين‌ بود و جاده‌هاي‌ دنيا طولاني.
مي‌دانست‌ كه‌ هميشه‌ جز اندكي‌ از بسيار را نخواهد رفت.
آهسته آهسته‌ مي‌خزيد، دشوار و كُند؛ و دورها هميشه‌ دور بود.
سنگ‌پشت‌ تقديرش‌ را دوست‌ نمي‌داشت‌ و آن‌ را چون‌ اجباري‌ بر دوش‌ مي‌كشيد.

... پرنده‌اي‌ در آسمان‌ پر زد، سبك؛
و سنگ‌پشت‌ رو به‌ خدا كرد و گفت: اين‌ عدل‌ نيست، اين‌ عدل‌ نيست.
كاش‌ پُشتم‌ را اين‌ همه‌ سنگين‌ نمي‌كردي.
من‌ هيچ‌گاه‌ نمي‌رسم. هيچ‌گاه. و در لاك‌ سنگي‌ خود خزيد، به‌ نيت‌ نااميدي.

خدا سنگ‌پشت‌ را از روي‌ زمين‌ بلند كرد.
زمين‌ را نشانش‌ داد. كُره‌اي‌ كوچك‌ بود.
و گفت: نگاه‌ كن، ابتدا و انتها ندارد. هيچ كس‌ نمي‌رسد.
چون‌ رسيدني‌ در كار نيست. فقط‌ رفتن‌ است. حتي‌ اگر اندكي.
و هر بار كه‌ مي‌روي، رسيده‌اي.
و باور كن‌ آنچه‌ بر دوش‌ توست، تنها لاكي‌ سنگي‌ نيست،
تو پاره‌اي‌ از هستي‌ را بر دوش‌ مي‌كشي؛ پاره‌اي‌ از مرا.

خدا سنگ‌پشت‌ را بر زمين‌ گذاشت.
ديگر نه‌ بارش‌ چندان‌ سنگين‌ بود و نه‌ راهها چندان‌ دور.
سنگ‌پشت‌ به‌ راه‌ افتاد و گفت: رفتن، حتي‌ اگر اندكي؛
و پاره‌اي‌ از(او) را با عشق‌ بر دوش‌ كشيد.

برچسب‌ها: لاک پشت, تقدیر, رسیدن, تلاش
نوشته شده توسط یواشکی   | لینک ثابت |

من قلب کوچولویی دارم؛ خیلی کوچولو یکشنبه بیستم فروردین 1391 21:11
من قلب کوچولویی دارم؛ خیلی کوچولو

من قلب کوچولویی دارم؛ خیلی کوچولو؛ خیلی خیلی کوچولو.

مادربزرگم می‌گوید: قلب آدم نباید خالی بماند. اگر خالی بماند،‌مثل گلدان خالی زشت است و آدم را اذیت می‌کند. برای همین هم، مدتی ست دارم فکر می‌کنم این قلب کوچولو را به چه کسی باید بدهم؛ یعنی، راستش، چطور بگویم؟ ‌دلم می‌خواهد تمام تمام این قلب کوچولو را مثل یک خانه قشنگ کوچولو، به کسی بدهم که خیلی خیلی دوستش دارم... یا... نمی‌دانم... کسی که خیلی خوب است، کسی که واقعا حقش است توی قلب خیلی کوچولو و تمیز من خانه داشته باشد. خب راست می‌گویم دیگر . نه؟

پدرم می‌گوید:‌ قلب، مهمان خانه نیست که آدم‌ها بیایند، دو سه ساعت یا دو سه روز توی آن بمانند و بعد بروند. قلب، لانه‌ی گنجشک نیست که در بهار ساخته بشود و در پاییز باد آن را با خودش ببرد... قلب، راستش نمی‌دانم چیست، اما این را می‌دانم که فقط جای آدم‌های خیلی خیلی خوب است ـ برای همیشه ... خب... بعد از مدت‌ها که فکر کردم، تصمیم گرفتم قلبم را بدهم به مادرم، تمام قلبم را تمام تمامش را بدهم به مادرم، و این کار را هم کردم اما... اما وقتی به قلبم نگاه کردم، دیدم، با این که مادر خوبم توی قلبم جا گرفته، خیلی هم راحت است، باز هم نصف قلبم خالی مانده... خب معلوم است. من از اول هم باید عقلم می‌رسید و قلبم را به هر دوتاشان می‌دادم؛ به پدرم و مادرم. پس، همین کار را کردم. بعدش می‌دانید چطور شد؟ بله، درست است. نگاه کردم و دیدم که بازهم ، توی قلبم، مقداری جای خالی مانده... فورا تصمیم گرفتم آن گوشه‌ی خالی قلبم را بدهم به چند نفر؛ چند نفر که خیلی دوستشان داشتم؛ و این کار را هم کردم: برادر بزرگم، خواهر کوچکم، پدر بزرگم، مادر بزرگم، یک دایی مهربان و یک عموی خوش اخلاقم را هم توی قلبم جا دادم... فکر کردم حالا دیگر توی قلبم حسابی شلوغ شده... این همه آدم، توی قلب به این کوچکی، مگر می‌شود؟ اما وقتی نگاه کردم،‌خدا جان! می‌دانید چی دیدم؟ دیدم که همه این آدم‌ها، درست توی نصف قلبم جا گرفته‌اند؛ درست نصف ـ با اینکه خیلی راحت هم ولو شده بودند و می‌گفتند و می‌خندیدند. و هیچ گله‌یی هم از تنگی جا نداشتند.... من وقتی دیدم همه‌ی آدم‌های خوب را دارم توی قلبم جا می‌دهم، سعی کردم این عموی پدرم را هم ببرم توی قلبم و یک گوشه بهش جا بدهم... اما... جا نگرفت... هرچی کردم جا نگرفت... دلم هم سوخت... اما چکار کنم؟ جا نگرفت دیگر. تقصیر من که نیست حتما تقصیر خودش است. یعنی، راستش، هر وقت که خودش هم، با زحمت و فشار، جا می‌گرفت، صندوق بزرگ پول‌هایش بیرون می‌ماند و او، دَوان دَوان از قلبم می‌آمد بیرون تا صندوق را بردارد...

نادر ابراهیمی

 نکته : هرکسی را که میخواهیم نمی توانیم در قلبمان جا بدهیم(یعنی ما دعوتنامه را صادر میکنیم ؛ بقیه اش به مهمان بستگی دارد)؛ چون آن شخص هم باید خودش بخواهد و بتواند با خودش کنار بیاید که برای ماندن در این قلب چه چیزهائی را باید کنار بگذارد؛یعنی سبکبار بیاید تا راحت باشد وگرنه مشغول حمل و جادادن بارش میشود و از میهمانی قلب جا میماند


برچسب‌ها: نادر ابراهیمی, من قلب کوچولویی دارم, داستان کوتاه از نادر ابراهیمی
نوشته شده توسط یواشکی   | لینک ثابت |

کاربردهای مختلف " مردن " در فرهنگ ما !! پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 9:41
کاربردهای مختلف " مردن " در فرهنگ ما !!

برو بمیر : برو گمشو !

بمیرم برات : خیلی دلم برایت می سوزد !

می میرم برات : عاشقتم !

می مردی ؟ : چرا کار را انجام ندادی ؟

مردی ؟ : چرا جواب نمی دهی ؟

نمردیم و ... : بالاخره اتفاق افتاد !

مردیم تا ... : صبرمان تمام شد !

مرده : بی حال ! مردنی : نحیف و لاغر !

مردم : خسته شدم!

من بمیرم ؟ : راست می گی

 


برچسب‌ها: مردن, مردیم, مردنی, بمیرم, نمردیم, می میرم
نوشته شده توسط یواشکی   | لینک ثابت |

نماز زرتشتیان شنبه دوازدهم فروردین 1391 14:57
نماز زرتشتی :

اشم وهو و هیشتم استی

اوشتا استی اوشتا اهمایی

هیت اشایی و هیشتایی اشم

................................................

راستی بهترین است ، خوشبختی است

خوشبختی از آن ِ کسی است که

خواستار خوشبختی دیگران باشد .

 

پ.ن: ای کاش همه مون چه زرتشتی باشیم و چه نباشیم روزی یک بار این جملات رو بخونیم "راستی بهترین است ، خوشبختی است ،خوشبختی از آن ِکسی است که خواستار خوشبختی دیگران باشد ." و با دقت به معنیش فکر کنیم و بهش عمل کنیم.

"راستی بهترین است. خوشبختی است." شما دوست ندارید خوشبخت باشید؟ چه قدر پیرو راستی هستید؟ در روز چند بار دروغ می گید؟ چند بار از راه راست منحرف می شید؟  چه طوری دنبال خوشبختی هستید؟ دنبال چه جور خوشبختی ای هستید؟

"خوشبختی از آن ِ کسی است (مال ِ کسی است) که خواستار خوشبختی دیگران باشد. "   شما چه قدر خواستار خوشبختی دیگران هستید؟ چه قدر به دیگران فکر می کنید ؟ چه قدر کمک می کنید؟ در این مسیر رسیدن به خوشبختی تا چه اندازه به فکر خوشبخت کردن دیگران هستید؟  زندگی بازی است. اگر بازیکن بغلی زمین بیفتد و تو بدوی و گل بزنی و هی گل بزنی و هی گل بزنی فکر می کنی برایت لذت دارد؟ زندگی بازی است، هدف برد و باخت نیست هدف ادامه ی بازی است. اینو یادت باشه. لذت در درست بازی کردن است نه بردن یا باختن. پس زرتشتی باشی یا نباشی مهم نیست این دعا رو در ذهنت نگه دار و  زندگی رو جوانمردانه بازی کن. همین

 


برچسب‌ها: نماز زرتشتیان, نماز زرتشتی, اشم وهو, راستی, خوشبختی
نوشته شده توسط یواشکی   | لینک ثابت |

بهار آمد، گل و نسرین نیاورد
نسیمی بوی فروردین نیاورد
پرستو آمد و از گل خبر نیست
چرا گل با پرستو همسفر نیست؟
چه افتاد این گلستان را، چه افتاد؟
که آیین بهاران رفتش از یاد
چرا می‌نالد ابر برق در چشم
چه می‌گرید چنین زار از سر خشم؟
چرا خون می‌چکد از شاخهٔ گل
چه پیش آمد؟ کجا شد بانگ بلبل؟
چه درد است این؟ چه درد است این؟ چه درد است؟
که در گلزار ما این فتنه کردست؟
چرا در هر نسیمی بوی خون است؟
چرا زلف بنفشه سرنگون است؟
چرا سر برده نرگس در گریبان؟
چرا بنشسته قمری چون غریبان؟
چرا پروانگان را پر شکسته ست؟
چرا هر گوشه گرد غم نشسته ست؟
چرا مطرب نمی‌خواند سرودی؟
چرا ساقی نمی‌گوید درودی؟
چه آفت راه این هامون گرفته ست؟
چه دشت است اینکه خاکش خون گرفته ست؟
چرا خورشید فروردین فروخفت؟
بهار آمد گل نوروز نشکفت
مگر خورشید و گل را کس چه گفته ست؟
که این لب بسته و آن رخ نهفته ست؟
مگر دارد بهار نورسیده
دل و جانی چو ما در خون کشیده؟
مگر گل نو عروس شوی مرده ست
که روی از سوگ و غم در پرده برده ست؟
مگر خورشید را پاس زمین است؟
که از خون شهیدان شرمگین است
بهارا، تلخ منشین، خیز و پیش آی
گره وا کن ز ابرو، چهره بگشای
بهارا خیز و زان ابر سبک رو
بزن آبی به روی سبزهٔ نو
سر و رویی به سرو و یاسمن بخش
نوایی نو به مرغان چمن بخش
بر آر از آستین دست گل افشان
گلی بر دامن این سبزه بنشان
گریبان چاک شد از ناشکیبان
برون آور گل از چاک گریبان
نسیم صبحدم گو نرم برخیز
گل از خواب زمستانی برانگیز
بهارا بنگر این دشت مشوش
که می‌بارد بر آن باران آتش
بهارا بنگر این خاک بلاخیز
که شد هر خاربن چون دشنه خون ریز
بهارا بنگر این صحرای غمناک
که هر سو کشته‌ای افتاده بر خاک
بهارا بنگر این کوه و در و دشت
که از خون جوانان لاله گون گشت
بهارا دامن افشان کن ز گلبن
مزار کشتگان را غرق گل کن
بهارا از گل و می‌آتشی ساز
پلاس درد و غم در آتش انداز
بهارا شور شیرینم برانگیز
شرار عشق دیرینم برانگیز
بهارا شور عشقم بیشتر کن
مرا با عشق او شیر و شکر کن
گهی چون جویبارم نغمه آموز
گهی چون آذرخشم رخ برافروز
مرا چون رعد و طوفان خشمگین کن
جهان از بانگ خشمم پر طنین کن
بهارا زنده مانی، زندگی بخش
به فروردین ما فرخندگی بخش
هنوز اینجا جوانی دلنشین است
هنوز اینجا نفس‌ها آتشین است
مبین کاین شاخهٔ بشکسته خشک است
چو فردا بنگری، پر بید مشک است
مگو کاین سرزمینی شوره زار است
چو فردا در رسد، رشک بهار است
بهارا باش کاین خون گل آلود
بر آرد سرخ گل چون آتش از دود
بر آید سرخ گل، خواهی نخواهی
وگر خود صد خزان آرد تباهی
بهارا، شاد بنشین، شاد بخرام
بده کام گل و بستان ز گل کام
اگر خود عمر باشد، سر بر آریم
دل و جان در هوای هم گماریم
میان خون و آتش ره گشاییم
ازین موج و ازین توفان برآییم
دگربارت چو بینم، شاد بینم
سرت سبز و دلت آباد بینم
به نوروز دگر، هنگام دیدار
به آیین دگر ایی پدیدار

شعر از: هوشنگ ابتهاج (ه. ا سایه)


برچسب‌ها: دگربارت چو بینم, شاد بینم, سرت سبز و دلت آباد بینم
نوشته شده توسط یواشکی   | لینک ثابت |

سیزده پنجاه و نه یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 1:25
فیلم سیزده پنجاه و نه فیلمی نبود که آدم در روزهای پایانی سال ببینه. فیلمی نبود که آدم بذاره و بعد از دیدن سری شام ایرانی و دو قسمت از سریال کمدی "ساخت ایران" ببینه.

فیلم سیزده پنجاه و نه فیلمی بود که ما مطمئن بودیم حرفی برای زدن داره. مطمئن بودیم تلخی گزنده ای داره. مطمئن بودیم اشک به چشمانمون میاره... من و همسرم این فیلم رو پس انداز کرده بودیم برای همین روزها... روزهایی که خیلی چیزها رو به خاطر مشغله از یاد می بریم و لازمه که یه تلنگری بهمون زده بشه... این فیلم اما تنلنگر نبود بلکه نمکی بود که به زخم خیلی ها پاشید و ای کاش به جای تلنگر یه اردنگی بود که به خیلی ها می خورد تا یادشون بیاد جا پای چه کسانی گذاشته اند و از حق چه کسانی به جایی که هستند رسیده اند. اونایی که خاک جبهه نخورده شدند رزمنده و یه ترکش از کنار گوششون رد شد و شدند جانباز و یکی از خواهرانشون رفته بود خرید و بر اثر اصابت بمب مفقود شد و این ها شدند خانواده شهید! فرمانده هایی که دستور حمله رو از کیلومترها دور از جبهه صادر می کردند و بیسیمی مانور می دادند و نیرو می فرستادند تو گلوی دشمن.

این فیلم با بازی بی نظیر پرویز پرستویی فیلم قشنگ و قوی ای بود که دلم می خواست یه بار هم حاتمی کیا اون رو می ساخت تا مطمئن می شدم که حق مطلب ادا شده. آخه من وارد نیستم. حرفه ای نیستم. قضاوت می کنم ولی قضاوتم احساسم هست. نمی تونم قضاوت نکنم. بالاخره نظرم رو می گم. اگه هر بار که نظرم رو می گم یا حسم رو می جورم و می یابم و مطرح می کنم خودم رو مواخذه کنم که دیگران رو قضاوت کرده ام کودک درونم قهر می کنه و می ره دنبال کارش! من این وبلاگ رو راه انداختم تا این بچه بتونه کمی حرف بزنه و بازی کنه و هر چی دوست داره بگه. ببخشید اگه خوشتون نمی اد. به نظرم این فیلم فوق العاده بود و شاید می تونست قشنگ تر از اینی که شد بشه. یه آژانس شیشه ای دیگه بشه. بعضی صحنه ها می تونست قوی تر باشه

فکرش رو که می کنم می گم فلانی فکرش رو بکن. بیست سال قبل می خوابیدی و الان بیدار می شدی. مطمئن هستم که تغییرات دیونه ات می کرد. تلفن همراه و اتوبان و جمعیت و ساختمان ها و حتی وسایل و مبلمان منازل. الان تو فیلم های قدیمی هست می شه به راحتی مقایسه کرد. چه قدر هم بعضی وسایل به نظرمون شیک و قشنگ می اومد!!! واقعا چه بد سلیقه بودیم!


برچسب‌ها: سیزده پنجاه و نه
نوشته شده توسط یواشکی   | لینک ثابت |

امید شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 12:40

هر روز عصرمرد اسباب بازی فروش رد دستان کودکانه را

از شيشه ويترين پاک مي‌کند ...


خدایا در این روزها هیچ کودکی را نا امید مکن،آمین


برچسب‌ها: امید
نوشته شده توسط یواشکی   | لینک ثابت |

نرخ طلا و سکه چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 22:53
سکه ریزش کرد و خیلی ها رو هم با خودش ریزوند!

به قول معروف : خوشبخت کسی که خر ندارد از کاه و جوش خبر ندارد!

من مطمئن هستم دوباره می ره بالا. ولی این که سکه بره بالا وبقیه چیزا هم رفته باشه بالا هنر نیست. هنر اینه که سکه بره بالا و بقیه چیزا نرفته باشه بالا که تو بفروشی و تبدیل کنی به اون چیزی که دوست داری.

چی  گفتم؟خودم هم گیج شدم.


برچسب‌ها: نرخ سکه, سکه, فروش سکه, خرید سکه
نوشته شده توسط یواشکی   | لینک ثابت |

هفت سین نوروزی چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 10:56
یادتون باشه که ماهی قرمز جزو هفت سین نیست و هیچ ربطی به ایرانیان نداره.

یادتون باشه سمبل ربطی به هفت سین نداره. سینی و سماور و سکه هم همینطور

یاتون باشه هفت سین باید منشا گیاهی و خوراکی داشته باشه و ایناست:

سماغ سمنو سبزه سرکه سیب سیر سنجد

و نه هیچ چیز دیگری! اگه سر هفت سین آینه  و کتاب مقدس و آب و آویشن و نارنج توش و تخم مرغ رنگ کرده و شیرینی و گل و بلبل می ذاریم یه چیز دیگه است ولی هفت سین اصلی همین هفت تاست که گفتم. سماغ سمنو سبزه سرکه سیب سیر سنجد  هشتمی هم نداره که جایگزین کنید.

ماهی قرمز هم خریدنش گناه است. نه فقط سنت نیست بلکه مذموم است و توصیه شده که نباشد. حالا بعضی ها که دیگه خیلی مبتکر شده اند و ماهی سیاه می خرند و هشت پا و خرچنگ و لاک پشت و هر چی موجود نخراشیده و نتراشیده و چندش آور هست می ذارن سر سفره شون. متاسفم که اینجوری شده. شما بیا و این کارا رو نکن. زشته


برچسب‌ها: هفت سین نوروزی, هفت سین باستانی, هفت سین
نوشته شده توسط یواشکی   | لینک ثابت |

سروش صحت شخصیتی که تازه شناختم چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 9:20
دوست به قلم سروش صحت:

دوست ، تقدیر گریزناپذیر ما نیست. برادر خواهر پسر خاله و دختر عمو نیست که آش کشک خاله باشد. دوستی انتخاب است. انتخابی دو طرفه که حد و مرز و نوع آن به وسیله همان دو نفری که این انتخاب را کرده اند تعریف می شود.

با دوستانمان میتوانیم از همه چیز حرف بزنیم و مهم تر آنکه می توانیم از هیچ چیز حرف نزنیم وسکوت کنیم. با دوستانمان میتوانیم درد دل کنیم و مهم تر آنکه می شود درد دل هم نکرد و بدانیم که می داند. از دوستانمان می توانیم پول قرض بگیریم و اگر مدتی بعد او پول خواست و نداشتیم با خیال راحت بگوییم نداریم. و اگر مدتی بعد تر دوباره پول احتیاج داشتیم و او داشت دوباره قرض بگیریم. با دوستانمان میتوانیم بگوییم: امشب بیا خونه ما دلم گرفته و اگر شبی دیگر زنگ زد و خواست به خانه مان بیاید و حوصله نداشتیم بگوییم : امشب نیا حوصله ندارم. با دوستانمان می توانیم بخندیم می توانیم گریه کنیم می توانیم رستوران برویم و غذا بخوریم می توانیم بی غذا بمانیم و گرسنگی بکشیم می توانیم شادی کنیم می توانیم غمگین شویم میتوانیم دعوا کنیم. می توانیم در عروسی خواهر و برادرش لباس های خوبمان را بپوشیم و فکر کنیم عروسی خواهر و برادر خودمان است. و اگر عزیزی از عزیزان دوستانمان مرد لباس سیاه بپوشیم و خودمان را صاحب عزا بدانیم.

با دوستانمان میتوانیم قدم بزنیم می توانیم نصف شب زنگ بزنیم و بگوییم : پاشو بیا اینجا و اگر دوستمان پرسید چی شده؟ بگوییم :حرف نزن فقط بیا. و وقتی دوستمان بی هیچ حرفی آمد خیالمان راحت باشد که در این دنیا تنها نیستیم با دوستانمان می توانیم حرف نزنیم کاری نکنیم جایی نرویم و فقط از اینکه هستند خوشحال و خوشبخت باشیم

درود به همه دوستان

پ.ن:

نمی دونم مجموعه شام ایرانی رو دیده اید یا ندیده اید؟ یه مجموعه چهارقسمتی هست: به قولی بفرمایید شام ایرانی . این برنامه به واقع زد تو دهن بفرمایید شام اصلی که شبکه من و تو ی اونور آب  درست کرد و اونا رو مجبور کرد که این هفته یک از ورژن های آبرومند و در واقع بهترین مجموعه شون  رو که یک کمی مرام و انسانیت و حساب و کتاب توش بود رو دوباره پخش کنن! همه می گفتند که بفرمایید شام آینه ای است که اخلاق ما ایرونی ها رو به رخمون می کشه. دورنگی و ریا و زرنگ بازی و... ولی این شام ایرانی آن روی این سکه است! نشون می ده که اونا که موندن معرفت دارن! صفا دارن! نشون می ده یه چیزی اون وسطا هست که می تونه تو هنرمندا برای ما الگو باشه. نمی دونم چرا این برنامه رو از تلویزیون پخش نمی کنن؟ چرا این صدا و سیما این قدر گداست؟ اه اه. بابا یک کم خرج کنین نمی میرین که. مردم دوست دارن خونه هنرمندا رو ببینن. همه خونه ها که مثل خونه مهدی پاکدل نیست که تازه باشه و نو باشه و مبلش سفید باشه و جهیزیه بهنوش طباطبایی توش  باشه! که البته به نظر می رسید بیشتر تظاهر توش هست تا صفا و صمیمیت. من که یه موی گندیده سروش و خونه اش رو نمی دم به این کابینت های مسخره که تو خونه اینا بود!  ولی آیا چند تا از هنرمندامون مثل سروش صحت مرد هستند که بگن همینه که هست! تظاهر نکنن. خجالت نکشن. افتخار کنن به اونی که هستند و مرام داشته باشن؟  کدومشون؟ من تازگی هر فیلم و هر برنامه ای که می بینم تو ذهنم می آرم آیا خونه ی این هنرپیشه چه طوریه؟ و این سوال میاد تو ذهنم که : آیا این هنرمند راضی می شه مردم رو ببره تو خونه ش؟ آیا حاضره ببینیم خونه ش چه شکلیه؟ آیا تازه به دوران رسیده است؟ آیا متظاهره؟ آیا واقعا این قدر که جلو دوربین زمان بازی راحته زمان زندگی هم راحته اگه یه دوربین تو خونه ش باشه؟ متاسفانه رو خیلی هاشون قضاوت بدی دارم. رو خیلی هاشون.

سروش صحت رو تازه از این برنامه شناختم و به راستی که به نظر محشر. اهل ریا و تظاهر نیست. اونی که بود همون بود. خونه اش، صفا و صمیمیتش و حتی عصبانیتش. من که دوستش دارم و خوشحالم که برنده شد. قیافه مهدی پاکدل جدی جدی دیدنی بود زمانی که فهمید جایزه ای که سروش برد چهارمیلیون و ششصد هزار تومن بوده! بالاخره همشهری هستند دیگه!!


برچسب‌ها: سروش صحت, بفرمایید شام من و تو, شام ایرانی, بفرمایید شام ایرانی
نوشته شده توسط یواشکی   | لینک ثابت |

حجاب در ایران باستان چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 18:45
در گيرودار جنگ پارسيان و اعراب روزی مردی عرب، از يك پارسی پرسيد: چرا زنان شما حجاب ندارند؟
مرد پارسي گفت:
حجابِ زنان ما پلكِ چشمانِ مردانِ ما است

برچسب‌ها: حجاب در ایران باستان, حجاب زنان, حجاب پارسیان, حجاب
نوشته شده توسط یواشکی   | لینک ثابت |

دوست دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 8:26
دوست یعنی یه راه دو طرفه٬ یه قدم من یه قدم تو ؛ اما بدون شمارش و حساب و کتاب
برچسب‌ها: دوست یعنی, دوست
نوشته شده توسط یواشکی   | لینک ثابت |

اندیشه نیک - گفتار نیک - کردار نیک پنجشنبه یازدهم اسفند 1390 8:26
محبتم را گذاشتند به حساب احتیاجم،
صداقتم را گذاشتند به حساب سادگیم،
صبوری و  سکوتم را گذاشتند به حساب نفهمیم،
نگرانیم را گذاشتند به حساب تنهاییم،
وفاداریم را  گذاشتند به حساب بی کسیم
و آنقدر تکرار کردند  که باورم شد تنها و بی کس و محتاجم! ناتوانم! نادان و نیازمندم!

امروز اگر یک فرد قالتاق و دورو و متظاهر و معترض و بیخیال و خائن باشم  آیا مسئولیت متوجه آنهاست؟

بگذار هر چه می خواهند بگویند. ما خود پاسخگوی رفتار خود هستیم.  

ترجیح می دهم انسان باشم. اندیشه نیک ِ گفتار نیک - کردار نیک

توانایی در این است که بتوانی اما نکنی! آیا شما یک فرد توانا هستید؟


برچسب‌ها: اندیشه نیک, گفتار نیک, کردار نیک
نوشته شده توسط یواشکی   | لینک ثابت |